-------
تبليغاتX
من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

انقدر مرده ام که دیگر هیچ کس مرگم را باور نمی کند

روز زن مبارک

گاهی دلت از زنانگی میگیرد 

میخواهی کودک باشی 

دختر بچه ای که به هر بهانه ای به اغوشی پناه میبرد

و اشک می ریزد زن که باشی 

باید بغضهای زیادی را بیصدا دفن کنی

صبور ترین روزت مبارک

+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391 ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط پریناز |

تنـــهـــایی


هیچکس با من نیست ! ...

مانده ام تا به چه اندیشه کنم

مانده ام در قفس تنهایی

در قفس میخوانم

چه غریبانه شبی ست

شب تنـــهـــایی من ..

+ نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391 ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط پریناز |

چه عدالتی


چه عدالت جالبی

من از دل می‌نویسم 

تو با چشم می‌خوانی 

تازه ، اگر بخوانی ، 

اگر.........

+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط پریناز |

خودت خواستی که تنها بمانیم

خودت خواستی که تنها بمانیم
هر دویمان تنها ماندیم
تو و تو و تو
و من تنها

زود دیر می شود ... خیلی زود
و امروز دیگر دیر است
دیر است برای با هم بودن دیر است

از امروز تو آشناترین غریبه ی زندگی منی
تویی که یک روز همه کس من بودی
دوست، همراه، برادر، گاهی حتی پدر، و همسر و همسفر من
امروز تو آشناترین غریبه ی منی یا شاید غریبه ترین آشنا

دوستت داشتم اما امروز تمام احساسم را
تمام خاطراتم را تلخ یا شیرین
تمام خودم را
آن قسمتی از من که تو در آن خانه کردی
تمامش را به خاک می سپارم

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط پریناز |

عاشق کسایی‌ میشیم که موندنی نیستن

دل‌ به چیزایی‌ میبندیم که مال ما نیستن

من عاشق شدم، عاشق تو که موندنی نبودی

دلبستم به تویی که مال من نبودی

سهم من نبودی و رفتی‌

رفتی‌ تا به سهم خودت از این زندگی‌ برسی‌

من موندم، با یه دل عاشق 

با یه دلی‌ که یاد تو گرما بخشش

من موندم و دوتا چشم..

که کارشون بعد رفتنت فقط اشک ریختنِ و بس

من موندم و تنهایی‌

من موندم و غم جدایی..

چرا؟

چرا عاشق کسایی‌ میشیم که موندنی نیستن؟

چرا دل‌ به چیزایی میبندیم که مال ما نیستن؟

چرا؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط پریناز |

باور نمى کنم

هنوز هم مرا به جان “تو” قسم مى دهند

مى بینى؛

تنها من نیستم که رفتنت را باور نمى کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391 ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط پریناز |

دو دريچه

ما چون دو دريچه، رو به روي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم

هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده

عمر آينه‌ي بهشت، اما ... آه
بيش از شب و روز تيره و دي كوتاه

اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچه‌ها بسته ست

نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد

+ نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391 ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط پریناز |

حسـِت میکُنمـ

حسـِت میکُنمـ

حَتے وَقت هایے که بی رنگ مے شَوم 

در روزهایتــ

آنقَدرمے خواهمتـ که

واژه هایمـ کَم مے آورند از بَیان دوست داشتنت

تُهے مے شَوم از خودمـ

پُر مے شَومـ از حس داشتنـِ تو

مے بوسَمتــ

حتے اَز هَمین راهِ دور

+ نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391 ساعت 5:39 قبل از ظهر توسط پریناز |

تهمت


دلم با تو بود

تو ولی سرد شدی

آنقدر سرد که به ناچار گرمایم

 را به تو بخشیدم

و تو به من تهمت سرد شدن زدی

+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391 ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط پریناز |

تنهایی


خود را در آغوش بگیر و بخواب

هیچ کس آشفتگی ات را شانه نخواهد زد


این جمع ، پر از تنهاییست

+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391 ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط پریناز |

...

شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما

 چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

+ نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391 ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط پریناز |

نتـــــــــرس

نتـــــــــرس

اگـــــــر هم بخـــــواهم

از ایـــن دیــــــــوانـه تـر نمیــشوم

گفـــــته بودم بی تـــو سخــــت میگــــــذرد

بـی انـصـافــــــــ

حـــــرفم را پس میگــیرم

بــی تــــــو انگـــــــار

اصـلا نمـیگــــــذرد

+ نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391 ساعت 1:50 قبل از ظهر توسط پریناز |

کـودکـانـه ام

کـودکـانـه ام

از بـوی دود سیگـار پـدربـزرگ نفرتم می شد

سالها که گـذشـت

در تـک تـک لحظـه ها

خـوب حــس کـردم

درد بـزرگ شـدن را

سیگــار دوایش بـود


+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391 ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط پریناز |

ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ


ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ


ﻣﻦ ﺑﻮﺩﯼ


ﻭ ﻣﻦ ﺟﻮﮐﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺖ

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391 ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط پریناز |

کی مثله من

 کی بعد 20 سال زندگی,مثله من پیر شده 

شکسته مثه شاخه کوچیک از درخت

 مثه قبلانا نمیشینه خنده رولبش 

 حالا جایه برچسپهای ادامس خرسی زخمــه رو تنش 
+ نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391 ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط پریناز |

بار آخر من ورق را بادلم بر ميزنم

بار آخر من ورق را بادلم بر ميزنم 

بار آخر حكم كن 

اما نه بي دل 

با دلت دل حكم كن 

حكم دل 

هر كه دل دارد بياندازد وسط 

تا كه ما دلهايمان را رو كنيم 

دل كه روي دل بيفتد عشق حاكم ميشود 

بس به حكم عشق بازي ميكنم 

اين دل من ! رو بكن حالا دلت را ... 

دل نداري 

بر بزن انديشه ات را ! حكم لازم 

دل كرفتن 

دل سبردن 

هر دو لازم 

عشق لازم!

+ نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390 ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط پریناز |



اِمروز
کــسی را دیدم رنگِ چــِشمانــت را با خود میبــُرد ،


و از مــُدِل راه رَفتــنت تــقلید میکــرد


گویی از پـشت حـسی مـرا به سـمتش میخواند،


تازه
موهایــش شـبیه به تو بودراستــَش


حال آن لــحظه مـن دیگـر نیازی بِه گــُفتـن ندارد

+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390 ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط پریناز |

بادکنک

بادکنک اگه يه روز فرزندي داشته باشم، بيشتر از هر اسباب‌بازي ديگه‌اي براش بادکنک مي‌خرم. بازي با بادکنک خيلي چيزا رو به بچه ياد ميده. 1- بهش ياد ميده که بايد بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. 2- بهش ياد ميده که چيزاي دوست داشتني مي‌تونن توي يه لحظه، حتي بدون هيچ دليلي و بدون هيچ مقصري از بين برن، پس نبايد زياد بهشون وابسته بشه. 3- مهم‌تر از همه بهش ياد ميده که وقتي چيزي رو دوست داره نبايد اون قدر بهش نزديک بشه و بهش فشار بياره که راه نفس کشيدنش رو ببنده، چون ممکنه براي هميشه از دستش بده

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390 ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط پریناز |

انتظار

 

در انتظار اغاز دگرم


انتخاب مجدد جفت ها


شاید این بار نوحی

 بیاید


مرا برگزیند


در کنار

 


"تو"


+ نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390 ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط پریناز |

آره بارون میومد

آره بارون میومد
آره بارون میومد خوب یادمه،
مث آخرای قصه، که آدم می ره به رویا،
آره بارون میومد خوب یادمه...
زیر لب زمزمه کردم،
کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟
اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه،
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش،
آره بارون میومد خوب یادمه ...

آره بارون میومد خوب یادمه،
یه غروب بود روی گونه هات،
دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات،
اما فرقی هم نداره،
کار از این حرفا گذشته، دیگه قلبم سر جاش نیست،
آره بارون میومد خوب یادمه، آره بارون میومد خوب یادمه ...

خیلی سال پیش، 
توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست،
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات،
اونجا هم نشد بپرسم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390 ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط پریناز |